پرواز تا بی نهایت
... تا آسمان راهی نیست، اما تا آسمانی شدن راه بسیار ...
هوا ابری است ابری تر از آسمان دلم باران نزدیک است و چقدر دوست دارم این باران را به وسعت شش ســــــال تنهایی اما افسوس که از حضور خورشید غافل شدم قول می دهم! عهد می بندم! که دیگر باران نخواهم فقط تو پشت ابر نمان! (هدیه دوستی گمنام در دیداری لطیف) دنیا به کام تلخ من امشب عسل شده است شیرین شده است و ماحصلش این غزل شده است تاثیر مهر مادریت بوده بر زبان این واژه ها اگر به تغزل بدل شده است مادر!حضور نام تو در شعر های من لطف خداست شامل حال غزل شده است غیر از تو جای هیچ کسی نیست در دلم این مسأله میان من و عشق حل شده است سیاره ای که زهره نشد آه می کشد آه است و آه آنچه نصیب زحل شده است زهرایی و تلألو نور محبتت در سینه ام ز روز ازل لم یزل شده است با نام تو هوای غزل معنوی شده است بی اختیار وارد این مثنوی شده است هرگز نبوده غیر تو مضمون بهتری تنها تویی که بر سر ذوقم می آوری نامت مرا مسافر لاهوت کرده است لاهوت را شکوه تو مبهوت کرده است از عرش آمدی و زمین آبرو گرفت باید برای بردن نامت وضو گرفت نور قریش! تا که تویی صاحب دلم غرق خداست شعب ابی طالب دلم عمرت نفس نفس همه تلمیح زندگی است حرفت چراغ راه و مفاتیح زندگی است از این شکوه ، ساده نباید عبور کرد باید مدام زندگیت را مرور کرد چون زندگیت ساده تر از مختصر شده است پیش تجملات ، جهازت سپر شده است آیینه ای و سنگ صبور پیمبری در هر نفس برای پدر مثل مادری اشک شما عذاب بهشت است ، خنده کن لبخندت آفتاب بهشت است ، خنده کن دنیای ما نبوده برازنده ی شما هجده نفس زمین شده شرمنده ی شما آیینه ای نهاده خدا بین سینه ام حس می کنم مزار تو را بین سینه ام مانند آن خسی که به میقات پر کشید قلبم به سوی مادر سادات پر کشید . سید حمید رضا برقعی پ.ن : امروز روز خوبیه حتی اگه تو هیچ تقویمی ننوشته باشند! همین بس که من به تو فکر می کنم و یادت روشنم می دارد... پرونده های کربلا امضا شود کاش یک روضه در صحن شما بر پا شود کاش وقتی تمام گوشه های شهر بسته است آغوش شش گوشه به رویم وا شود کاش دل در شلوغی تنگ این رؤیای خوب است: در صحن زیبای شما تنها شود کاش تو آسمان باشی و ما دل تنگ باشیم؟ مهر شما در سینه هامان جا شود کاش از بوی سیب کربلا مستیم، این عطر با عطر نرگس بیشتر زیبا شود کاش در یک شب جمعه...حرم... دیدار مهدی(عج) در این شلوغی کاش او پیدا شود...کاش! سید علی اصغر علوی از کرامت بر جبین ما همه ثبت کن هذا محب فاطمه (س) اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ... آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ... عرفان نظر آهاری گل كرد خار خار شب بی قراری ام دیدم هزار چشم در آیینه كاری ام از خویش می روم كه تو با خود بیاری ام باری مگر تو دست بر آری به یاری ام مرهم نهاد نام تو بر زخم كاری ام با رود رو به سوی تو دارم كه جاری ام زان پیش تر كه پاك شود یادگاری ام پ.ن : در حسرتم که کاش این هزار هزار هـــــــــــــــــــــــــــزار سال فاصله بین ما نمی آمد... شما را به مادرتان سوگند! بگذر آقا تا این تلخی بگذرد ... دریابم ! تا کی دل من چشم به در داشته باشد ؟ آن باد كه آغشته به بوی نفس توست هر هفته سر خاک تو می آیم، اما این کیست که خوابیده به جای تو در این خاک ؟ آن روز كه ميبستي بار سفرت را بايد برود هرچه شود گو بشو و باش گفتی : نتوان ماند از اين بيش ، یزیدی است بايد بپرد هر كه در اين پهنه عقاب است كوه است دل مرد، ولی كوه، نه هر كوه كوهی كه بنوشد، بمكد، شيره ی خورشيد آن كوه كه نایاب ترین معدن دُر اوست كوهی كه جوابت بدهد هر چه بگویی كوهی كه عبا باشدش از شعشعه ی نور آن کوه که یاقوت ، که یاقوت شهادت اين تاك كه با خون شهيدان شده سيراب دردا اگر از خوشه ی اين شاخه ی سرشار باید بروم هر چه شود گو بشو و باش عشق است بلای من و من عاشق عشقم رفتی و من آن روز نبودم، دل من هم رفتی و زنت منتظر نو قدمی بود گفتی که پس از من چه پسر بود، چه دختر باید که خودش باشد : آزاده و آزاد اینک پسری از تو یتیم است در اینجا برگرد ، سفر طول كشيد ای نفس سبز مرتضی امیری اسفندقه (ای رسول رحمت) به آن بندگانم که (به عصیان) اسراف بر نفس خود کردند بگو هرگز از رحمت (نا منتهای) خدا نا امید مباشید البته خدا همه گناهان را (چون توبه کنید) خواهد بخشید که او خدایی بسیار آمرزنده و مهربانست. سوره زمر ، آیه ۵۳ به سپاس و ستایش تو لب می گشایم ای پروردگار بزرگ که تقدیر مرا به دلخواه من امضا فرموده ای و آن بلا را که خاطرم پراکنده می داشت، از من بازگردانیده ای؛ ولی همی ترسم که از رحمت بیمنتهای خویش بیش از این بهرهمندم نداری و مرا به گناه و اصرار و الحاحی که در راه مسئلتم به کار بردهام، از مرحمت خویش محروم سازی. در این هنگام، دلخواه من مایه شقاوت من شود و دیگران که همچون من مبتلا بودهاند ولی در ابتلای خویش بماندهاند، خوشبخت گردند. پروردگارا! اگر این عافیت که اکنون نصیب من شده و تقدیری که به دلخواه من صورت گرفته، به عافیت اخروی من زیان رساند و مرا به بلایی جاویدانی و رنجی ابدی گرفتار سازد، من هرگز این دلخواه را نخواهم و بدین عافیت رضا ندهم. چنین مسئلت دارم که آنچه رضای تو اقتضا کند، بر من روا داری و مرا به هر بلا که پسندی، مبتلا سازی؛ زیرا این رنجها پایان پذیرند؛ ولی نعیم آن جهان پایان پذیر نباشد. پروردگارا! من به محنت و عذاب این دنیا همی شکیبا باشم؛ ولی جان مرا بر محنت و عذاب آخرت شکیبایی نیست؛ پس آنچه را که از نعمت و موهبت درباره من تعجیل فرمودهای، به واپس اندازتا به نعیم ابدی پیوند و ابدیت یابد و آن محنت و رنج را که در آن جهان برای من مقرر داشتهای، هر چه زودتر پیش آور تا عمرش با عمر این جهان، به کوتاهی و فنا گراید. پروردگارا! آنچه فنا پذیرد، هر چه بسیار باشد، باز هم اندک است؛ ولی آنچه جاویدان بماند، هر قدر هم کم و ناچیز باشد، همچنان بسیار است؛ زیرا ابدی و جاودانی است. و صل علی محمد و آله. دعای هجدهم صحیفه سجادیه، ترجمه جواد فاضل
اللهم احفظ قائدنا الخامنه ای ![]()

ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...
***
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!
تا شد هزار پاره دل از یك نگاه تو
گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
بود و نبود من همه از دست رفته است
كاری به كار غیر ندارم كه عاقبت
تا ساحل قرار تو چون موج بی قرار
با ناخنم به سنگ نوشتم : بیا بیا
ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد
از كوچه ما كاش گذر داشته باشد
این خاک اگر قرص ِقمر داشته باشد
از تو خبری چند مگر داشته باشد
از سینه ی من سوخته تر داشته باشد
گفتي به پدر هر كه هنر داشته باشد
بگذار كه اين جاده خطر داشته باشد
هر كس كه در اين معركه سر داشته باشد
حتی نه اگر بال و نه پر داشته باشد
آن كوه كه آتش به جگر داشته باشد
كوهی كه ستاره، كه سحر داشته باشد
آن کوه که در سینه گهر داشته باشد
كوهی كه در آن نعره اثر داشته باشد
عمامهای از ابر به سر داشته باشد
در دامنه، در کتف و کمر داشته باشد
تا چند در آغوش تبر داشته باشد
بيگانه ثمر چيده و بر داشته باشد
بگذار که این جاده خطر داشته باشد
اين نيست بلایی كه سپر داشته باشد
تا با تو سر ِسير و سفر داشته باشد
گفتی به پدر : کاش پسر داشته باشد
باید که به خورشید نظر داشته باشد
نه زور و نه تزویر و نه زر داشته باشد
در حسرت یک شب که پدر داشته باشد
تا كی دل من چشم به در داشته باشد؟!
| Design By : Night Melody |


